تبليغاتX
خدايا هرگز مبادا در زيستن ما جز نام حسين در نفسهايمان جريان يابد و در هنگام مرگ جز بر روي حسين عليه السلام چشم بگشاييم شب فراق كه داند كه تا سحر چند است؟؟ مگر كسي كه به زندان عشق در بند است به وبلاگ گل ياس خوش آمديد گل یاس


سلام بر حسین (ع)

محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است! ماه عشق و شور و فریاد است! ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست!
ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است.

سلام بر حسین (ع)

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 19:2 توسط |

بی تاب حسینم

یا حسین

 

تاسوعا و عاشورای حسینی بر عاشقان آن حضرت تسلیت باد.

ششماهه على به دوش بابش دادند
يك جام از آن باده نابش دادند
چون با لب تشنه حاجت آب نمود
با تير سه شعبه‏اى جوابش دادند

 

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 13:37 توسط |

اهميت ديدن امام زمان (عج)

ا ز شيخ بهلول پرسيدند

 چه وقت مي‌شود به حضور آقا امام زمان، ارواحنا فداه، مشرّف شد؟

 فرمودند:

 با تقوا باشيد؛ وقتي كه بين شما و حضرت سنخيّت باشد.

 سپس فرمودند:

 ديدن امام زمان، روحي‌فداه، مهم نيست،

 مهم اين است كه ایشان ما را ببينند.

 خيلي‌ها هم علي عليه‌السلام را ديدند  اما دشمن او شدند.

 اگر كاري كرديم كه نظر ایشان را جلب كنيم، آن ارزش دارد.

امیدوارم همه ما جزء منتظران واقعی ایشان باشیم .

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 21:6 توسط |

خدایا

چشمانم را می گشایم، دیواری است به بلندای نا امیدی

در خود می پیچم و بغض می کنم

چون درختی شده ام که تبر بر شاخسارش فرو می آورند

و نفس در ریشه هایش تنگ می شود

خدایا در این دیوار پی روزنم که خویش را از این همه منجلاب فسادی بیرون کشم

خدایا دستتت را بر شانه های خسته ام قرار بده

ای خدای بزرگ توئی که به کوه فرمان ایستادن داده ای و به رود فرمان رفتن

به پرندگان فرمان پرواز و به ستارگان فرمان درخشیدن داده ای

به من نیز بیاموز ایستادن و رهائی را

پرواز و روشنائی را

تا شاخسار شکسته ام را جوانه های امید بشکفد

ای خدای بزرگ

ای خدای متعال

و ای خدای منّان می خواهم یاد بزرگت در تار و پود جانم رسوخ کند

آنچنان که باران به درختان می بخشد تا شاخه های بلند به آسمان برسد

من درمانده تشنۀ محبّت توام

صدایم کن تا حجم این همه فریاد از خاطرم پاک شود تا جز صدای پاک قدسی تو چیزی نشنوم

خدایا

ای خدای بزرگ و مهربان

نگاهم کن تا فراموش کنم این نگاههای بی خورشید و آشفته را

و جز چشمان مهربان تو هیچ نبینم

می خواهم خالی شوم از هر چه غیر توست

از این زمین پر هیاهو که درشب و روزش مردم روح و تن می سپارند

خدایا دلم تنگ آرامشی ژرف است، تو را می خوانم

دستم را بگیر و خاطر ابریم را به خورشید بسپار

و لحظه ای این جان بی قرار را به خویش نگذار

یا ارحم راحمین

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 18:56 توسط |

دعای ندبه

اي امام زمان كاش مي دانستم كه كجا دلها به ظهور تو قرار و آرام خواهد يافت،آيا به كدام سرزمين اقامت داري،بسيار سخت است بر من كه خلق را همه ببينم و ترا نبينم و هيچ از تو صدايي حتي آهسته هم به گوش نرسد.

بسيار سخت است كه به واسطه فراق تو نزديك بر من رنج و بلوا احاطه نمايد،و ناله زار من به حضرتت نرسد،و شكوه به تو نتوانم، به جانم قسم كه تو آن حقيقت پنهاني كه دور از ما نيستي به جانم قسم كه تو آن شخص جدا از مايي كه ابدا جدا نيستي  به جانم قسم كه تو هماه آرزوي قلبي و مشتاق اليه مرد و زن اهل ايماني كه هر دلي از يادت ناله سر ميزند.

اي مولاي من تا كي در انتظار شما حيران و سرگردان باشم تا به كي  و با چه خطابي درباره تو توصيف كنم و چگونه راز دل گويم

اي مولاي من بر من بسي سخت است و مشكل است بر من كه بگويم (از هجران) توو خلق وا گذارند سخت و مشكل است بر من كه بر تو دون ديگري اين جريان پيش آيد

حال اي شيعيان

آيا كسي هست كه مرا ياري كند تا بسي ناله فراق و فرياد افغان طولاني از دل بر كنم. كسي هست كه جزع و زاري كند آيا چشمي مي گريد تا چشم من هم با او مساعدت كند و زار زار بگريد اي پسر پيغمبر (ص)آيا به سوي تو راه ملاقاتي است؟ آيا امروز به فردايي ميرسد كه به ديدار جمالت محفوظ شويم؟ آيا مي شود بر جويبار هاي رحمت در آييم و سيراب شويم

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 22:54 توسط |

سالروز شهادت ام ابیها

سالروز شهادت ام ابیها تسلیت باد

 

سالروز شهادت بانوی بزرگ اسلام

 نور چشم پیامبراکرم ( ص )

ام ابیها فاطمه زهرا(س)

  را به دوستان عزیز تسلیت عرض می کنیم.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 18:3 توسط |

29 خرداد روز بزرگداشت دکتر علی شریعتی

 

دکتر علی شریعتی

 

خداوند عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت. (دکتر علی شریعتی)

 

زندگی نامه

دکتر علی شریعتی در آذر ماه سال 1312 در روستای مزينان سبزوار بدنیا آمد در سال 1319 وارد دبستان ابن يمين مشهد شدو در سال 1329 وارد دانشسرا و استخدام همزمان در فرهنگ مشهد شد ،سال 1331تحصيلات دانشسراي مقدماتي ( نظام قديم) را بپایان رساند وشروع به تدريس در مدارس، تاسيس انجمن اسلامی دانش آموزان، نگارش كتاب «مكتب واسطه» و ترجمه كتاب «ابوذر غفاري، خداپرست سوسياليست»، اثر جودة السحار مصری کردو در 1336 ازدواج کرد، که حاصل این ازدواج ۳ دختر و یک پسر بود در سال 1341-1351 پس از يکدوره تدريس در مدارس، تدريس در دانشگاه مشهد، انتشار دفاتر ادبی «کوير» و «اسلامشناسی» (مشهد)، يکرشته سخنرانی و کفرانس در دانشگاه های سراسر کشور و بويژه تهران-حسينيه ارشادو حبس بمدت 18 ماه در زندان ساواک، پليس مخفی شاه، در سلول انفرادی، آزادی پس از توافقات الجزيره. 26 ارديبهشت سال 1356 پس از توفيق در ترک ايران تحت نام خانوادگی دوم خود، همسر و فرزندش ممنوع الخروج و گروگان گرفته ميشوند، 29 خرداد همان سال در حومه لندن در سن ۴۴ سالگی درگذشت . علت مرگش سکته قلبی اعلام شد. پیکرش به سوریه منتقل گردید و در کنار مقبره حضرت زینب)س( به خاک سپرده شد.

قسمتی از نیایش علی شریعتی

خدایا: عقیده مرا ازدست " عقده ام" مصون بدار.

خدایا: به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.

خدایا: چنان کن رشد عقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب"،"احساس" و "اشراق" محروم نسازد.

خدایا: مرا همواره آگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست و کامل کسی با فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

خدایا: چنان مقدّر کن که جهل آمیخته با خودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.

خدایا: چنان روا  دار شهرت، منی را که: "میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.

خدایا: درروح من اختلاف در "انسانیّت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. آن چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.

خدایا: مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله آماتور مگردان.

خدایا: خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز آن در رنج نباشم.

خدایا: مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق » باشم.

خدایا: به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

خدایا: مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن.

لذّت ها را به بندگان حقیرت ببخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

 

 

یادش گرامی و روح بزرگش در رحمت خدا

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 18:11 توسط |

امید هستی

 

منم آن گدای مسکین که سر نیاز دارم.... ز نمود خویش سیرم بوجود ناز دارم

من بینوا که باشم که طلب کنم نوایی.... به کدام سو کنم رو، ز که روی باز دارم

متحیّرم که باشد دگر ای امید هستی.... که برابرت بگوید بشنو که راز دل دارم

من مست در دیاری که بجز تو نیست یاری.... به که رو کنم که گویم هوس نماز دارم

به حقیقت حقیقت تو حقیقت و مجازی.... نشنید دل که گفتم خبر از مجاز دارم

به ترانه ای ربودی دل و جان و کفر و دینم.... که نه یادی از حریفان نه دلی به ساز دارم

هلّه نور بخش مفلس که چه طلب کند، چه خواهد.... به کدام کعبه گوید که سر حجاز دارم

از دکتر جواد نوربخش

 

May God steal from you,

All that steals you from Him.

ای کاش خداوند از تو بگیرد،

آنچه را که خدا را از تو می گیرد.

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 16:47 توسط |

دعا

 

ای يگانه!

ای بی همتا!

ای شنونده بر سکوت من!

ای آنکه در کائنات بزرگ خود بر انسانی همچون من دستور سجده داده ای!

ای خدا!

ای خدای مهربانی!

ای خدای خوبی!

ای خدای ارزن و گندم!

ای دهنده نعمت آب!

ای نقاش جهان و فلک!

ای زنده کننده جان و روح بيمار من!

ای خالق عقل و کمال!

ای خدای بزرگ!

ای رحمان!

ای رحيم!

تو را قسم به شب پر ستاره،

تو را قسم به دل پاره پاره،

تو را قسم به شهاب گريزان،

تو را قسم به لحظه های برگ ريزان،

تو را قسم به نگاه معصوم کودک،

تو را قسم به شکوه باز شدن غنچه های پر اميد،

تو را قسم به اشک توبه،

تو را قسم به ستاره های دل انگیز،

تو را قسم به دعای مادر!

چنان ذکرت را بر زبانم جاری کن

که حتی در بستر بيماری و در زمان گفتن هر آنچه که نمی دانم،

فقط نام تو بر زبانم باشد

بگذار چنان در روح و افکارم رخنه کنی

که هيچ تارو پودی از من بدون تو شکوفا نگردد.

چنان در درون روحم باش تا هر گام و حرکتی از من بوی خدا بدهد.

نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 11:43 توسط |

زنده شدن مردي كه 45 دقيقه مرده بود

 

شرح‌ ماجرا از زبان‌ جسدی که پس‌ از 45 دقيقه‌ زنده‌ شد!

اختلاف‌ نظرات‌ زيادي‌ در زمينه‌ يادآوري ‌خاطرات‌ زمان‌ مرگ‌ توسط كساني‌ كه‌ تجربه‌ مرگ ‌داشته‌اند وجود دارد. عده‌اي‌ اين‌ يادآوري‌ رانوعي‌ توهّم‌ مي‌دانند كه‌ البته‌ با دلايل‌ محكم‌ علمي‌مي‌توان‌ آن‌ را ثابت‌ كرد كه‌ وقتي‌ فقط چند دقيقه ‌(حدود 4 دقيقه‌) اكسيژن‌ به‌ مغز نرسد، فرد دچارمرگ‌ مغزي‌ مي‌شود و فعاليت‌هاي‌ مغز متوقف‌ مي‌شود. پس‌ ديگر توهّم‌، معنا
نداشته‌ و اين‌ فرض‌ رد مي‌شود. اين‌ جاست‌ كه‌ بار ديگر علم‌ در برابرقدرت‌ و جلال‌ پروردگار خاموش‌ مي‌شود و فقط نظاره‌گر شگفتي‌ها مي‌ماند. اين‌ بار نشانه‌اي‌ ديگراز (خداوند حي) را در مورد يكي‌ از هموطنان ‌خود نقل‌ مي‌كنم‌. باشد كه‌ چشم‌ها آنچه‌ را كه‌ بايد ببيند و بشنود، دريابند و بدانند كه‌ (او) هميشه‌زنده‌ است‌ و در همه‌ جا حضور دارد...

و آن‌ روز...

طبق‌ اظهارات‌ پرستار 36 ساله‌ بخش ‌آي ‌سي ‌يو بيمارستان‌ امام‌ خميني‌، (محمدشفيعي‌) متولد 1327 در آي‌ سي‌ يو دچار ايست‌ قلبي‌ شد و در حدود چهل‌ و پنج‌ دقيقه‌ تا يك ‌ساعت‌ روي‌ ايشان‌ عمليات‌ سي‌ پي‌ آر (احياءقلبي‌- ريوي‌) انجام‌ شد، ولي‌ چون‌ نتيجه‌اي‌ نداشت‌ بيمار فوت‌ شده‌ اعلام‌ گرديد و تمام‌ دستگاه‌ها را از او قطع‌ كردند تا آن‌ كه‌ بعد ازگذشتن‌ زماني‌ نسبتا" طولاني‌ خانم‌ (دكتر صداقت‌) براي‌ امضا كردن‌ جواز دفن‌ به‌ آن‌ جا آمد و درعين‌ ناباوري‌ ضربان‌ بسيار ضعيفي‌ را حس‌ كرد و به‌ سرعت‌ سي‌ پي‌ آر شروع‌ شد و جسد پس‌ از 45دقيقه‌ زنده‌ شد!

 


شرح‌ ماجرا را از زبان‌ خود بيمار
احساس‌ خستگي‌ مفرط مي‌كردم‌، حسي‌ شبيه‌ به ‌زجر، مدّت‌ زيادي‌ طول‌ نكشيد تا تبديل‌ به‌ يك ‌حس‌ عميق‌ لذّت بخش‌ شد...

دلم‌ غش‌ مي‌رفت‌! يك‌ خوشي‌ بسيار دلپذير... در فضا رها شدم‌. دراتاق‌ پرستاران‌ را ديدم‌ كه‌ روي‌ كسي‌ خم‌ شده‌اند و در حال‌ ماساژ قلبي‌،... هستند. اول‌ متوجّه‌ نشدم او كيست‌ ولي‌ بعد كه‌ چهره‌ او را ديدم‌ به‌ شدّت‌ جاخوردم‌! خودم‌ بود... زمان‌ برايم‌ صفر شده‌ بود، انگار همه‌ جا حضور داشتم‌ در همان‌ لحظه‌، لحظه ‌تولدم‌ را ديدم‌، مادرم‌ را ديدم‌ كه‌ در حال‌ به‌ دنيا آوردن‌ من‌ بود. بعد خودم‌ را آنجا ديدم‌ كه‌خوابيده‌ بودم‌. دكترها و پرستارها كنار رفته‌ بودند. من‌ مرده‌ بودم‌. ديدم‌ كه‌ چشمان‌ و شست‌ پاهايم‌ را بستند و ملحفه‌ را روي‌ صورتم‌ كشيدند. يكدفعه‌ بالاي‌ سرم‌ فردي‌ را ديدم‌ كه‌ نمي‌شد تشخيص‌ داد زن‌ است‌ يا مرد. بلند قد وخوش‌اندام‌، او به‌ قدري‌ زيبا بود كه‌ بي‌اغراق‌ درهمان‌ لحظه‌ عاشقش‌ شدم‌! حيف‌ كه‌ نمي‌توانم ‌زيبايي‌ او را وصف‌ كنم‌! در تمام‌ عمرم‌ كسي‌ را به ‌اين‌ زيبايي‌ نديده‌ بودم‌. لباس‌ كرم‌ رنگ‌ بر تن‌ داشت‌ كه‌ بر روي‌ آن‌ پارچه‌اي‌ سفيد انداخته‌بود. به‌ من‌ گفت‌: چي‌ شده‌؟ (به‌ زبان‌ فارسي‌)، گفتم‌: پدرم‌ را مي‌خواهم‌. گفت‌: بيا پدرت‌ اينجاست‌، پدرم‌ را ديدم‌ كه‌ بالاي‌ بسترم‌ گريه ‌مي‌كند. هرچه‌ صدايش‌ زدم‌، صدايم‌ را نشنيد، بعد فهميدم‌ كه‌ فقط او مي‌تواند صداي‌ مرا بشنود. گفتم‌: به‌ نظرم‌ او همان‌ كسي‌ بود كه‌ ما (عزرائيل‌) مي‌ناميم‌ يا شايد فرشته‌ مرگ‌، با آن‌ فرد جايي ‌رفتيم‌. مردي‌ را ديدم‌ كه‌ نشسته‌ بود و آن‌ فرد زيبا بسيار به‌ او احترام‌ مي‌گذاشت‌. 5 گوي‌ نوراني‌ دراطرافش‌ بود ولي‌ نور آنها چشم‌ را آزار نمي‌داد. يك‌ گوي‌ را به‌ سمت‌ من‌ گرفت‌. فرد زيبا رو به‌ من‌ گفت‌: بگيرش‌. تا گرفتم‌ خود را در I.C.U ديدم‌ كه ‌دكتري‌ با دستگاه‌ الكترو شوك‌ مشغول‌ شوك‌ دادن‌ به‌ قلب‌ من‌ بود. جالب‌ آن‌ بود كه‌ در طي‌ آن‌ چند روز ما در I.C.U پنج نفر بوديم‌ كه‌ آن‌ 4 نفر مردند. البته‌ من‌ هم‌ مردم‌ ولي‌ باز زنده‌ شدم‌.!
از او پرسيدم‌:
-
 آيا قبل‌ از اين‌ تجربه‌ متوجّه‌ شده‌ بوديد كه ‌نزديك‌ مرگ‌ هستيد؟
شفيعي‌: بله‌. وقتي‌ آخرين‌ بار در خانه‌ بودم، قبل‌ از آن‌ كه‌ وارد مرحله‌ بيهوشي‌ شوم‌، حس‌مي‌كردم‌ دنيا دارد تيره‌ مي‌شود. حس‌ مي‌كردم‌ چيزي‌ رو به‌ اتمام‌ است‌ 4 دختر و همسرم‌ را طورديگري‌ مي‌ديدم‌. انگار تصاويري‌ در غروب‌ بودند! مي‌دانستم‌ وقت‌ رفتنم‌ است‌.
-
آيا در لحظات‌ اول‌ تجربه‌ مرگ‌، حساس‌ ترس‌ يا تنهايي‌ نكرديد؟
شفيعي‌: اصلا! آن‌ قدر حس‌ خوبي‌ بود كه‌ نمي‌توانم‌ راجع‌ به‌ آن‌ توضيح‌ بدهم‌...
-
 فكر مي‌كنيد اين‌ بازگشت‌ براي‌ شما چه ‌پيامي‌ به‌ همراه‌ داشته‌ است‌؟
شفيعي‌: خوب‌ باش‌، خوب‌ رفتار كن‌، خوب‌زندگي‌ كن‌... و فكر مي‌كنم‌ بعد از آن‌ اگر كسي‌ اعتقاد به‌ دنياي‌ پس‌ از مرگ‌ نداشته‌ باشد من‌مي‌توانم‌ آن‌ را ثابت‌ كنم‌! جالب‌ آن‌ كه‌ بعد از اين‌ ماجرا دوستان‌ و همكارانم‌ نيز تغييراتي‌ اساسي‌ درمن‌ حس‌ مي‌كردند. حضور من‌ براي‌ آنها نشانه‌اي‌ از قدرت‌ خداوند بود.
-
 فكر مي‌كني‌ چرا اين‌ اتّفاق‌ براي‌ شما افتاد وچرا براي‌ ديگران‌ پيش‌ نمي‌آيد؟
شفيعي‌: دليل‌ آن‌ را به‌ خوبي‌ نمي‌ دانم‌ ولي‌ شايد مربوط به‌ آن‌ باشد كه‌ من‌ در تمام‌ عمرم ‌سعي‌ام‌ بر آن‌ بوده‌ كه‌ كسي‌ را آزار ندهم‌، بد كسي‌ را نخواهم‌ و اگر به‌ كسي‌ كمكي‌ مي‌كنم‌ آن‌ راپنهاني‌ انجام‌ دهم‌.
-
ديد شما نسبت‌ به‌ مرگ‌ قبل‌ از اين‌ اتّفاق‌چگونه‌ بود و بعد از اين‌ اتفاق‌ چه‌ تغييري‌ كرد؟
شفيعي‌: من‌ قبل‌ از اين‌ اتّفاق‌ واقعا از مرگ‌ مي‌ترسيدم‌. يادم‌ مي‌آيد هر وقت‌ به‌ قبرستان‌ مي‌رفتم‌ سعي‌ مي‌كردم‌ به‌ صورت‌ جسد يا داخل ‌قبر نگاه‌ نكنم‌. ولي‌ باور كنيد الان‌ اگر مرا بين‌ 10جسد بگذارند خيلي‌ راحت‌ مي‌خوابم‌؟ و احساس‌ بسيار خوشايندي‌ نسبت‌ به‌ مرگ‌ دارم‌!
-
 آيا دوست‌ داريد اين‌ تجربه‌ دوباره‌ تكرارشود؟
شفيعي‌: اي‌ كاش‌ روزي‌ هزار بار برايم‌ تكرارشود! چنان‌ لذّتبخش‌ بود كه‌ حد نداشت‌، دلم‌مي‌خواهد آن‌ فرد زيبا را ببينم‌ و آن‌ حس‌ رادوباره‌ تجربه‌ كنم‌. مرگ‌ هديه‌اي‌ است‌ كه‌ خدا به ‌بنده‌اش‌ مي‌دهد!
-
 بعد از اين‌ تجربه‌ چه‌ تغييراتي‌ در تصوّر ودرك‌ شما از خداوند پيش‌ آمد؟
شفيعي‌: علاقه‌ام‌ به‌ او خيلي‌ بيشتر شد و دركنارش‌ خيلي‌ هم‌ خدا ترس‌ شده‌ام‌. در ضمن‌ بيشتر با او حرف‌ مي‌زنم‌، حتي‌ وقت‌ رانندگي‌، وقت‌ راه‌ رفتن‌، وقت‌ خوردن‌ به‌ ياد او هستم‌! واين‌ جمله‌ لاحول‌ و لاقوّه‌ الا به‌ ا... العلي‌ العظيم‌ رابسيار تكرار مي‌كنم‌.
-
 با او خداحافظي‌ كردم‌ و جمله‌اي‌ از ايليا(م‌) كه‌ در كتاب‌ روياي‌ راستين‌ خوانده‌ بودم‌ درذهنم‌ مي‌درخشيد:
 
و شما اي‌ زندگان‌ از نور زنده‌ بارور شويد وكودك‌ الهي‌ را در درون‌ خود بپرورانيد و براي‌ فارغ‌ شدن‌ از خود آماده‌ شويد. منتظر زاييدن ‌ملكوت‌ الهي‌ در خود باشيد و براي‌ تولّد دوباره‌مهيا شويد
منبع: مجله خانواده سبز

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 21:29 توسط |